پیدا





2072. 18.2.2018

درخواست حذف اطلاعات

امروزوقتی میرفتم کلاس فرانسه، کنار خیابون یه ماشین پارک شده دیدم که سه تا جوون داشتن وسایلشونو ازش پیاده می . طبق چیزایی که میدونستم، از تیپ و مدلشون حدس زدم هیچهایکرن. یا شاید بک پکر. و فقط و فقط یه چیز به ذهنم رسید. اینکه ای کاش یه خونه داشتم که میتونستم الان برم جلو، بگم "سلام، ببخشید جسارت نباشه فضولی میکنم، شما مسافرین؟ جایی برا موندن دارین؟ بقول خوتون هاستل، اره؟ ازتون دعوت میکنم بیاین خونه من بمونین این چن روزو." خدایا، حتی وقتی بهش فکرم میکنم، پر از حس خوب و غرور میشم. روبروی کوچه ی مرکز زبان، سه چهارتا کافی شاپ و اینجورچیزا کنار همه. هرکدوم یه مدل. یکی بستنی و ابمیوه داره، یکی سالاد داره، یکی صندلیاش جلوی یه باغه و یه بخاری نفتی جلو پیشخونشه، یکی لابلای میزاش تو پیاده رو اجاق طوری درست کرده ذغال ریخته توش واسه گرما، یکی طبقه بالاش یه دست شیشه رو به خیابونه. خلاصه که یه پیاده روئه پر از میز و صندلی چوبی و بوی قهوه. وقتی برمیگشتم از کلاس، پیش خودم گفتم، من اگه انقدی تو جیبم باشه که هر روز یا دو روزی یه بار بتونم بیام اینجا بشینم یه قهوه بزنم، بعضی روزام بستنی. و هندسفریمم سالم باشه، دیگه کار زندگیم راه افتاده و تو بغل زندگی ام. این دوتا اتفاق امشبو که جمع زدم تو ذهنم، دیدم من اونی ام که میخوام نذارم هیچ عشقی، هیچ آرزویی، فراموش شه، فروخته هم نشه. و اونوقته که این کافه برا بغل زندگی بسمه و یه نوای ساز شاید... اسفند نود و شیش ، quick notes + اینو بعد از رد یه عالمه نوشته پیدا و خوندم و خج کشیدم و دلم سوخت. شیش ماه پیش که نوشتمش فقط یه سری دلایل جزیی داشتم واسه به بقیه نشون ندادنش ولی به تک تک کلماتش اعتقاد داشتم. ولی حالا کی ام؟ گناه داره اون ساده ای که شیش ماه پیش اینو نوشته. گناه داره که به عشقش به زندگی بی توجهی بشه.